ميرزا خانلرخان
177
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
رسيديم به قريهء دشت بياض كه از محال نيم بلوك و از اين طرف اول خاك قائن است . خانهء حاجى كاظم خان اينجاست . در باغى براى ما چادر زده بود . در اول ورود ، جناب آخوند ملا على خوراشادى كه از فحول علما و در اخلاق و انقطاع از دنيا و خوشخلقى و تواضع و بشاشت و زهد و ورع و طلاقت لسان و فصاحت كلام و غدو بت بيان ، وحيد عصر است ، به ديدن تشريف آورد . واقعا با اينكه سن ايشان البته قريب هشتاد و نود است ، ولى چنان صحبت مىدارد كه شخص از صحبت ايشان سير نمىشود . با اينحالت از دنيا به هيچ قناعت كرده ، همه اوضاعش بيست تومان نمىشود . مدتى نشستند و خيلى لذت از صحبت ايشان بردم . تشريف بردند ، نهار خورديم . حاجى خان تب كرد رفت به خانه خوابيد من هم خوابيدم ، برخاستم مشغول شدم به عرايض تهران در باب مغشوشى عمل گوناباد و قدغن ترياك در آنجا و جمع بستن حاجى ميرزا زمان خان بر املاك موقوفه ، نوشتم به شاهزاده و جناب مؤتمن الملك . و به ميرپنجه نيز نوشتم . وقت مغرب رفتم حاجى خان را ديدم ، بهتر است اما فردا نمىتواند حركت كند قرار شد فردا را بمانيم . روز دوشنبهء هفتم . صبح برخاستم . مشغول اتمام كاغذهاى تهران و مشهد شدم . كاغذى هم قشنگ به على اكبر خان حاكم گوناباد نوشته ، وقت نهار پاكت را بسته با يك سوار گونابادى فرستادم كه حاجى حسنعلى به مشهد بفرستد . بعد از آن نهار خورده ، به حمام رفتم . عصر بيرون آمدم و قصد داشتم بروم بازديد جناب آخوند ملا على كه منزلشان در دهى نيمفرسخى اينجاست . گفتند : آخوند آمده است در چادر منزل من نشسته است . آمدم منزل دو ساعت نشسته و خيلى صحبت داشتند . زياد لذت بردم معنى اخلاق و زهد و همه صفات كمال در ايشان جمع است . كاش همه علما خدمت ايشان تحصيل مىكردند . يكساعت به غروب مانده تشريف بردند . خيلى افسوس دارم كه